دلم می تپد، برای هر آنچه درسال های دور بود ، دلم برای خودم ، برای این اشک ها ……. تنگ مانده.
قورمه سبزی می پزم ، فلفل را یک ربع پیش بو کرده بودم و حالا به عطسه افتاده ام ، خوب که فکر می کنم مغز من همیشه دیر تشخیص میدهد ، برهانم را باز نکنم به سودم خواهد بود…
می نویسم که ثبت شود :
پایان نامه با تمام بدبختی هایش تمام شد، سه استاد آب میوه و کیک شان را خوردند ، تمام وقت پچ پچ کردند و وقتی ” بیست ” را برای حسن ختام ارائه ام امضا کردند چیزی که در ذهن من نقش بست این بود که ” همین ؟! چه بیخود ”
فیتی بدبخت می خواهد حرف زدن یا دبگیرد و در دستهای من ِ لال اسیرافتاده ، می بوسمش ، می بوسد مرا… سعی می کند چیزی بگوید میبندم چشمهایم را
مرده شور این دنیا را ببرد به هر گور لعنتی ای که خواست .